زندگی آواز گنجشکهاست
Good morning/night
نوشتم. صفحات صبحگاهیام را. همچو یک آدم معتاد. گاهی نمیدانی برای چه. فقط با آن آرامش را احساس میکنی. پیادهروی امروز با مائده خانم. به دنبال زایندهرود لبریز از آب. کنار هم. باهمدیگر حرف میزنیم. گاه تایید در جریان است و گاه اختلاف. بحث میکنیم. عادت همیشگی مادر و دختری. غرغر میکنیم. هر دو. سکوت. اغاز. قدم زدن. تنفس در لابهلای کلماتمان جا گرفتهاند. من لحظاتی مامان نچسب میشوم، او لحظاتی دختری که حرف حرفِ خودش است. فر موهایش، عطر جدیدش، صورتی لبهایش، شال آبی و بلوز راه راه نوک مدادیاش، تصورش از فردا و فرداها، دلواپسیهای پیچیده در تنش با خنکای صبح و زاینده رود در هم تنیده. و قدری دلآشوبه در او شاید. یا تردید و ترس.
چند بار خواستم بگویم تا دیروز حرص این را داشتم که درست را بهتر بخوانی و بیخیال آینده نباشی. اما حالا قصد داشتم بگویم، این همهی زندگی نیست. نیک میدانم جملهای تکراری و ناهمدلانه بود. پس باهم بودیم و گهگاه به سر و کله هم زدیم.
راستی مائده در راه از کتاب ۶۰ سالهها برایم گفت. در بخشی از کتاب، از حمام بردنش توسط مادرش به همراه عمهاش میگوید. توصیف صحنهها و توجهش به جزئیات متن را خواندنی و مخاطب را درگیر میساخت. حتی برای مائده که آن زمانه را ادراک نکرده بود. روایتش از حمام بردنش در کودکی، شد نقطه مشترک خندههایمان.
بخشی از کتاب:
«
»
با شنیدن برخی روایتهایش خاطراتم قلقلک میشدند. مدتیست، یک نقطه مشترک داریم. کتاب. کتابخوانی. روایت کتابهای خوانده شدهمان برای یکدیگر، بهانهای بود برای کنار هم قرار گرفتمان. چه لذتبخش. راهکاری که پس از آزمایشات مختلف، دردسرهای فراوان و بگیر رو ببندهای بسیار به آن رسیدهایم. فعلن که جواب میدهد.
در ذهنم خاطراتی بیاختیار نمایان میشوند. ذهن او را نمیدانم. اما به قول بابا که میگه سمیه حالا را بچسب. سمیه حالا را بچسب. لذت ببر. چه با همبودگی لذتبخش و کامبخشی. تماشای آب بعد از مدتها توام با رهایی. بی هیچ قصد خاصی. تنها هدف حضور و همراهیست. هر کدام در دنیای ذهنی مختص به خود کنار دیگری گام برمیداریم. یحمتل در دنیای ذهنیاش چراغ پرسشها، تردید و ابهامات بیشتری نسبت به در ذهنش خاموش و روشن میگردد.
ابهام و عدم قطعیت، قطعیترین واقعیت این جهان است. این ادراک من است.



آخرین نظرات: