این یا آن| دیده شدن یا نشدن

سر و کله‌‌اش که پیدا شود دو شقه می‌شوم. سخت است با دوتکه در درون در جدل باشی. سخت‌تر اینکه یک تکه در بیرون جلوه کنی. خلاصه اوضاع قاراشمیشه. به دعوای خانوادگی یا بحثی گروهی می‌ماند، پای همه چیز و همه کس کشیده می‌شود وسط.

خودم یا پسرم؟ خودم یا خانواده‌ام؟

زبان خواندن خودم یا سرو کله زدن برای یادیگری زبان او؟ حرفه ام یا نقش مادری‌ام؟ مادرم یا فرزندم؟ همسرم یا مادرم؟ دین یا اخلاق؟ ادبیاتی یا ریاضی؛ خیلی‌ها سوختند و زمان وعمرشان را بابت این یای وسط لعنتی دادند.

آخرین باری که به خودت رسیده‌ای یاد داری؟ کجا بودی؟ چه کسی یا کسانی اطرافت بودند؟ با که دم می‌زدی و خوش‌وبش می‌کردی؟ مشغول چه بودی؟ مهمتر از همه چه در سرت می‌گذشت؟ چه احساسی داشتی؟

کجاها ردی ریز و مویرگی یا جای پای بزرگی از “یا”ای مشابه دیده‌ای که چلانده‌ای خودت را؟

روز، روزها. ماه، ماه‌ها.

سال‌ها شاید.

من اولین بار به گمانم اینجا ماندم؛ کودک باشم و شاد و شوخ طبع یا رسمی و خانم‌وار و سروسنگین.

بروید و یکبار دیگر راست و چپ آن یایِ لعنتی را بخوانید. آن یایی که زندگی را به کام خیلی ها تلخ کرده و از برخی ستانده.

چند سال قبل، تقریبن ۲ سال پیش، یک روز صبح یکهو این فکر افتاد وسط حیاط خلوت ذهنم. بخشی از من پوسیده. کمتر می‌خنیدیم. بیشتر جدی و رسمی. کمتر شوخ طبع در گفتگوها. روابطم خشک و یحتمل نچسب. در نوشتن اما منِ کودکانه‌ام جولان می‌دهد. گاهی. به گمانم. بخش رسمی و جدی هم سهم دنیای بیرون.

افزایش سن همزمان که کودکی را می‌بلعد شادی و سرخوشی و خنده‌های به هیج وری‌ات را هم می‌رباید. شاید.

دلایل پوسیدگی و جاماندن کودک درونم در زیست اکنونم این‌ها دیدم:

رشد طبیعی و تکوینی، تو پاچه رفتن باشد، یا به قول جاافتاده‌ها و پخته ترها کار روزگار.

یکی مانده به اخری احتمالش بیشتر است.

 فلانی را ببین چقدر سر و سنگین است.

 سر و سنگین باش، رسمی، خشک.

به نظر من حال بهم زن.

اصلن اینها نقطه‌ی مقابل هم بودند؟

من اما سال‌ها هم به مدد روزگار و هم بنا به تعریف جامعه و اطرافیان، سفره‌ی  شوخ طبعی‌ام را جمع کردم. شدم یه خانوم. مثلن. یا به خیال خودم و انچه فرهنگ و جامعه بهم خورانده بود. از همون حال بهم زن‌ها. خشک و جدی و رسمی‌ها. همون‌ها که سعی می‌کنند طرفشان را جدی بگیرند حتی اگر خودش نخواهد و به این ترتیب نچسب‌تر می‌شوند.

مدتیست اما می‌کوشم اگر فرصت دست دهد شادی کودکانه، طبع شوخ و لحن و زبان طنزگونم  را آنجا که موقعیت دست می‌دهد، دودستی بچسبم. می‌کوشم اما طنز و شوخ طبعی کلامم، شادی کودک درونم را مراقبت کنم. البته که این تکه از خودم را بسته به شرایط ازاد و رها می‌گذارم.

بهای شادی و زیستن کودک درون را بسیاری از ما، به ویژه زن‌ها پرداخته‌ایم. حتی پوشیدن برخی سبک‌های لباس یا رنگ یا حتی دنبال کردن حرفه و شغلی را گذاشته‌ایم روبروی تحلیل و تفسیرهایی از زشت و نازیبا، خوب و بدی که حرارات سوزانشان  لبخندمان را خشکانده و کودکی‌مان را ستانده. با بایدها برایمان خط و نشان کشانده‌اند.

همین به یک طرف تن دادن، یعنی خاموش کردن یک عالمه چراغ و امکان از زندگی. گاهی. یعنی بیرون ریختن اسباب و اثاثیه زندگی.

این اواخر هم تناقض دیگرِ ریش دوانده در زندگی‌ام را دیدم.

چه بگویی؟ یا به چه شناحته شوی؟ یا … پای قضاوت وسط می‌آید.

به وقت اندیشیدن به فرایندی مختوم به دیده شدن همین پرسش‌ها حکم سرعت‌گیرند. یا مانعی که بی‌خیالم کنند و عطایش را به لقایش ببخشم.

قضاوت، ترس دارد. دیده شوی که بگویی من چه چیز دارم و ندارم؟ چه چیز هستم و نیستم؟ چه اندازه توانمندم و ناتوانم؟ وقتی جدی می‌گیرمش، گُر می‌گیرم.

انگار که یک امتیاز از خودت بگیری. حال آنکه انچه می‌گیرم اهمیتی ندارد.

دلم می‌خواهد در پس‌زمینه باشم. امن و امان است. آسوده از چشم‌ها و نگاه‌ها. سازت را می‌زنی. چرخت را می‌زنی و هر غلطی داری می‌کنی، یا راستی داری، می‌روی.

بی سرو صدا زندگی کردن خیلی معصومانه به نظر می‌رسد. ساده و بی‌ادعا زندگی کردن. طوری که جنجالی در درون و بیرونت به پا نشود.

هر طرف باشی هزینه‌ی آن طرف نبودن و این‌طرف بودن را می‌پردازی. بله گفتن و مقاومت هم نمی‌خواهد خودکار از حسابت کم می‌کند. زندگی. اگر آگاه باشی منفعتش این است که حداقل می‌دانی چی را بابت چی می‌پردازی.

هزینه دیده نشدن

دیرتر شناحته شدن. دیرتر رسیدن به درامد. به خودت،  به هدف.  شاید حتی ملوتر رشد کردن. اما اینجا در دنیای ارامت می‌گامی. حال می‌کنی. دنیای آرام و خوییست. راحت واسوده به نظر نون و ماستت را می‌خوری. در این نوع زیست همزمان دو احساس را تجربه می‌کنم، هم احساس عذاب وجدان و هم احساسی خوشایند.

هستی‌ام را می‌بلعند.

به محض رضایت دادن اما تهی می‌شوم.

 

هزینه دیده شدن؟

 مواجهه با احساسات و هیجانات و مدیریت‌شان. درگیر مسائلی نو و تازه شدن. کمتر به علایق خود رسیدن، مرتب اولویت را بازیافتن. آموختن مهارت‌هایی که برای چشم تو چشم شدن با دیگران کمک کننده است، مثل پذیرفتن و اعتباربخشی به نقد و نظر مخالف. چنگ انداختن به زمان.غنا بخشیدن به خلوت و تنهایی.

نه لازم می‌شوم. حتمن. یک بله بزرگ هم اینجا نیاز دارم. حتمن.

هیچ عیبی هم ندارد که کدام را برگزینی. مهم این است که آگاهانه انتخاب کنی و مسئولیت انتخاب و اگاهی‌ات را برداری. چند صباحی بعد با خود سرزنشی و مقایسه‌های بی‌حد و حصر نادرست خودت را از پا نیندازی. مهم دیدن پیامدها و هزینه‌های هر یک  با شناخت امروز است.

گاهی حل تناقض این نیست که یکی را برگزینی. بلکه این است که ببینی کدام در چه شرایطی کارامد است. گاه اما یک بله بزرگ می‌خواهیم. برخی تناقض‌ها هم حل شدنی نیستند. با ما هستند. با زندگی.

موراکامی در کتاب اول شخص مفرد نوشته موراکامی پیرمرد موجوگندمی به پسر جوان می‌گوید: «مغزت برای فکر کردن به چیزهای سخت افریده شده. برای اینکه کمکت کنه به جایی برسی که چیزهایی رو بفهمی که اولش برات سخت بوده بفهمی.»

زندگی بدون مسئله و نزاعِ تناقض‌ها زندگی نیست. راستی زندگی چیست؟ زندگی با مسئله و تناقض چیست؟ همین که هست. حال حاضر. اکنون. اینجا و اکنون.

برای رزرو جلسه آشنایی کوچینگ (رایگان)

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط