رشد حرفهای با چاشنی آزادی و مخمصه
«اینقدر دلمشغول این نباش که جهانیان با تو چه میگویند، مهمتر این است که خودت با خودت چه میگویی.
در خودت فروشو، اما پیشتر آماده باش که خودت را در آنجا دریابی: احمقانه است که خودت را به دستِ خودت بسپاری اگر که مهارِ خودت در دستِ خودت نیست. آدمی در تنهایی هم میتواند راه گم کند همچنانکه در مصاحبت و معاشرت دیگری.»
میشل دومنتونی
با مریم دوستِ کوچ و رواشناسم که خود هم مسیر رشد شخصی را چند سال اخیر تجربه کرده است گفتگویی پیرامون جستارم و موضوع ارتباط که بسیاری از سکنهی این وادی گرفتار آنند گفتگو داشتیم. بخشی از صحبتهایمان را در ادامه آوردهام.
من: نظرت در مورد این گفتهی میشل دومنتونی چیه؟ در کتاب فلسفه تنهایی خواندم.
مریم: میخواهد بگوید همه جا امکان اشتباه است؟ یا چه؟
من: بله و من این را بیشتر در افرادی که در مسیر رشد شخصی و حرفهای خودساخته و عامل پیش میروند بیشتر میبینم و میشنوم. همین امروز مراجعی از چت جی بی تی شخصیتی به نام مینو را همراه خود کرده بود تا با او تعامل داشته و خود را از مسائل ارتباطات انسانی برهاند. به علاوه مینو به او پروژهها و فعالیتهای مهم روزانهاش را یاداوری میکرد. مفید بودن ابزار و کارامدیاش مدنظرم نیست.
مریم: به نظر آدمهایی که طراحی زندگیشان را خود دست گرفتهاند، دو مصیبت را توامان دارند. یا جدال و کشمکش. هم درون و هم بیرون. حداقل بیشتر از بقیه.
من: راستش خواستم پندِ میشل را گوش کنم. خودم با خودم چه میگویم؟ خودناکافیام از دیدن بیرون وهم دارد. ادمهای کافی کامل سخت آزارش میدهند. نسخهکاملها، ادمهای فابریک، تا نخورده، آدمهای کاربلد و انهایی که به وقت طلا میخرند، یا میفروشند یا ملک یا خوب مینویسند، جستارهای خفن و روایی. نه اینکه ببندند به رگبار تئوری و نظریه. این مدل ادمها حالِ خودناکافیام را بد میکنند. متنشج میشود.
وقتی اوضاعم را میبینم، عامدانه خودِ محافظه کارم را بیدار میکنم. دست به دامنش میشوم. زود باش یه کاری کن. خودسانسوریام صدایمان را میشنود و مثل سربازی در خدمت، از جا میپرد.
در دهانم را میگیرد. پاهایم را میبندد. جملاتم را، نحوشان را میبُرد. به کلماتم هم رحم نمیکند. میچیند. تا جایی که چیزی ازشان نمیماند. دائمن تحت سوزنبانی خودناکافیام هستم. که مسئولانه مسیرها را چک میکند.
خود کافی؟ کی هست؟ برای هر کسی متفاوت است. مثل خود واقعیمان که متفاوتیم. این هم مشترکات و مشابهاتی دارد اما خودکافی هم دقیقن همان خودکافی و ناکافی دیگری نیست. خودی که حرفهایست و راه بلد. خود بدون اشتباه. خلاصه گو و موجزگو. حواس جمع. مرتب. سوال قوی شناس. شنوندهی خوب.
از آدم حرف میزنی؟ نه از خود کافی. از خدا؟
این گفتههای خودم با خودم بود. به نظر بودار میآید و لازم است فکری برایشان شود. این تحویل تو.
مریم: بیرون چه خبر است. خدا داند.
من: به نظرم همان بالایی هم پیامد همین دیگری و دیگران است. یعنی مسئله وقتی بوجود میآید که در را باز میکنی یا خودت بیرون میزنی یا در را میزنند.
مریم: منظورت چیه؟
من: ببین آدمها غلط و درستشون رو تو خلوت، دنیای ذهنی و شخصی خودشون دارند. اما، از یه جایی وقتی پایشان را دراز میکنند تا جایی که از استانه خودشان بیرون میزند، دست بزرگترین تضادشان رو میشود.
پردهی کامینگ سون کنار میرود. البته بعضیمان پشت همان پرده، زندگیمان را متوهمانه میسازیم.
مریم: بزرگترین تضاد یه انسان چیه به نظرت؟
من: مسئله خودم یا دیگری؟ هر انتخابی حتی رنگ دکمههای لباست میتونه از این موضوع وام بگیره.
مریم: دائم در معرض مقایسه قرار میگیری. چی درسته و چی اشتباه. به کسی برنخوره. کسی نرنجه. خودم چی؟ یعنی گفتگوی درونی هم زیر شاخهای از انسان بودنمه؟ راحتتر و بی دردسرتر نیست برگرده تو خودش؟
من: شدنیه؟
مریم: خب اخه این مربوط به افرینشمونه. اینکه ما انسانها موجوداتی جمعی هستیم. و باهم و ازهم یاد میگیریم حتی. نورونهای آینهای. حتی انگیزش و هدفی که برای انجام کارها داریم، گاهی با بودن دیگری قوت میگیره یا الهام گرفته از روایتی بیرون از ماست.
من: این مسئله برای همه آدمها مسئله سازه.
مریم: اره تا وقتی اون تویی خبر زیادی نیست. به محض بیرون زدن درون هم میتونه شکل عوض کنه.
و حتی روی اسباب و اثاثیهها و خرده ریزهای درون.
من: تا خودم تو خونهام به نظر میاد مسئلهای ندارم. یعنی زیاد ندارم. حتی شاید به یه ادم بقایی تبدیل بشم. همه چیز اونجوری که میخواستم شکل گرفته در درونم. مثل کوهها که سالها شکل گرفتهاند و زمین. یعنی در مورد جای بعضی وسیلهها حتی فکری هم نکردم. اما یک جا، شده جاشون. اون هم، جای همیشگی.
جای درست گلدان
برادرم برای بازدید عید اومده بود. مشغول بچهها بودم که با صدای کوبیدن چیزی روی زمین سرچرخاندم. برگشتم به سالن. برادرم در تراس را باز کرده بود.
تراس از دو طرف راه داشت یکی به اتاق خواب و یکی به سالن. ورود ما به تراس از سمت اتاق خواب بود. در دوم از سمت سالن فعلن کاری نداشتیم. چیدمان وسایل هر ۳ یعنی تراس، خواب و پذیرایی هم بر همین اساس بود.
باز شدنِ در همانا و گلدانِ گل روی پایهی چوبی پخشِ زمین شدن همانا. تراس با خاک یکی شد. گلدان شکست. تنها توانستم متقاعدش کنم بعدن تراس را جمع میکنم. نه اینکه راحت نباشم. راستش حتی شیوه و روش تمیز کردنش با من متفاوت بود.
جریان صحبت و گفتگو تازه از اینجا آغازید. از او و مادرم که پشت در جای گلدان نیست و از من که این در قرار نبود باز شود. هیچ کدام قبولدار نمیشدیم.
بعد اما درموردش اندیشه ورزیدم.
مریم:
فکر کن وقتی به چیزی عمیقن باور داری. به گونهای که نشسته گوشهی ذهن، سالها همانجاست و شاید بماند. شاید. مگر اینکه یک نفر بیاید در را باز کند، نگاهی بیندازیم به خودش و به جایی که گذاشتهایم.
من: اره. جدا از شکستن، به نظرم اگر تنها بودی شاید هیچ وقت در موردش فکر هم نمیکردم. که جاش اینجا خوبه یا بده.
ایا جای بهتری هم هست؟ آیا جاش واقعن اینجا نیست؟
مریم:یه نکته دیگه.
طبیعیه که ما همیشه چیزها رو طوری که دلخواهمان است میچینیم. برا همین وقتی لازمشان داریم و یا قصد داریم سمتشان برویم از سمت اشنا و از پیش مشخص و قرارداد شده ذهنمان میرویم. ارتباطات انسانی میتواند ما را به امکانها و مسیرهای دیگرِ موجود و در نقطه کورمان، حساس کند.
من: دنیای بیرون و ارتباطها زمانی که به دنیایمان پا میگذارند امکان تکان و لرزه و رعشه درون هم وجود دارد.
و زیاده اما لزومن خوب یا بد نیست.
این رعشهها گاهی خیلی اندهبار و دهشتناکه. ویژه وقتی متوجه شویم کمکی که بهمان نکرده هیچ. حتی آن گلدان اغلب اسیب زده، همچو باوری که با لباس فضیلت والایشش کردهایم.
بنابراین به گمانم به جای فرار از هر دو و یا ارجح دانستن یکی بر دیگری بهتر نیست بیاندیشیم چطور قرار یابیم. چطور هم در خود و هم در بیرون از خود، مراقب خودسازی باشیم. هر کدام میتواند به پوچی منتهی شود. هر کدام بدون آن یکی پوچ و هیچ است. حواس جمع باشیم برای گلدانها، باورها، ارزشها و اصولمان. این بهتر نیست؟
بخش ششم جستارماه


آخرین نظرات: