آیا حتمن باید به چیزی عمل کنم تا بتوانم آن را به دیگران توصیه کنم؟
حالا چه واجب است.
جواب اول و به نظر آخرم:
«نه.»
جملاتی در کتاب “زندگی خود را طراحی کنید” همین اواخر در تاییدِ نهیِ استوارم خوانده بودم:
«توصیه وقتی است که کسی میگوید او چه فکر میکند. تمام قضیه توصیه این است که به شما بگویند کاری را در زندگیتان بکنید که فرد توصیه دهنده در موقعیت شما میکرد. این عالیست اما مسئله این است که ما به ندرت شبیه دیگری هستیم.»
پرسش در ذهنم پین شد. حین پیادهروی جان میگرفت. در دستشویی، در حال رانندگی و حتی یکبار موقع شکستن گردوهای صبحانه، گاهوبیگاه با آن کلنجار میرفتم.
بدتر از آن یادبودِ نمونههایِ خلاف این «نه»یِ استوار میآزردم.
جمله را چند بار خواندم. با حالت پرسشی خود را مخاطب فرض کردم. پاسخی نداشتم. سعی کردم مصداقی بیرونی بیابم. به این امید که بهتر سَر در بیاورم.
مسیر گفتگوی درونی ذهنم در این باره
ورزش نمیکنی آیا به دیگری ورزش را توصیه نمیکنی؟
نمینویسی آیا به دیگری نوشتن را توصیه نمیکنی؟
سفر رفتن و گردشگری چطور؟
درمورد انتشار ویدیو و محتوا در شبکهها اجتماعی؟
دیالوگی ذهنیام با شنوندهی نصیحت
+ «خودت انجام دادی؟»
– «نه.»
+ «چی میگی وقتی خودش انجام نداده؟»
-«اما میدونم کار درستیه.»
+«اگر خوبه چرا خودت انجامش ندادی؟»
فکر نمیکند به سخره گرفته شده یا اعتماد به سقف دارم؟ یا خدایی نکرده گوشکوب فرضش کردهام. یا اینکه در باغ نیست و نمیداند خودم انجامش ندادهام.
از خودم خجل میشوم و به این گزاره میرسم:
برای خودم و هر شخصی هنگام توصیه بهتر و خوشتر است ابتدا به چرایی توقف و بیعملیاش، اندیشه ورزد.
آگاهی به خیر بودن عملی میتواند شرط لازم برای توصیه باشد، اما شرط کافی نیست. کاری بیهوده است و اتفاقن مخرب شخصیت.
پیشنهاد زندگی نشده|دغدغهی رنجآور و دردناک بسیاری از افراد نقشآفرین
مدتی پیش با فردی که خود در زمینه کوچینگ فعالیت داشت جلسه ای داشتیم. او موضوعی را مطرح کرد و پس از کاوش و گفتگو و عمیق شدن مسئله اصلی او را همین موضوع یافتیم. آنچه به دیگران توصیه میکند و خود از انجام آن ناکام مانده است. میگفت: «احساس خوبی نسبت به خودم ندارم.»
دانستهی بیعمل احساساتی همچو خشم و ناکافی بودن را تجربه میکند که منجر به خودسرزنشی و خودتخریبی میگردد.
موارد بسیار دیگری شنیدهام از نقشآفرینان، افرادی در موقعیت رهبری، استاد، مربی، مرجع و یا همراه و یاریگر هستند، که در خلوت خود از آن رنج میبرند. نقطه دردآوری که اغلب خود از آن آگاهیم.
در ذهنم: «من حتی در توصیه چیزی که به آن عمل میکنم هم دچار تردید و وسواسم. با این استدلال که شاید انچه به من میبخشد، دیگری نه بخواهد و نه برایش خیری در انجام باشد.»
هر چه گذشت خیس خورد و بیشتر و بیشتر فضای ذهنم را پر کرد. ابعاد مختلفی از آن را دیدم. پاسخ مستقیمی و سر راستی برایش نیافتم. شاید هم به نمیدانم رسیدم.
خُردخُرد شکلهای متفاوتی از این پرسش به نظر سهل و بله و خیری، باز شد. یا روایتی به خاطرم میآمد در تایید گزارهام یا جنبه دیگری از جریان توجهم را جلب میکرد.
وقتی پای حرف در میان باشد|روایت من و پسرم
کلماتی ترکیبی با پیشوند “خود” یکی از آموختههای امسال علی در فارسی بود. کلماتی همچو: « خودبین ، خوددار، خودکار، …»
علی معنای مثالهای آمده در کتاب را به جز یکی راحت یاد گرفت. “خوددار” اما جا نمیافتاد. برایش مصداق و نمونه آوردم تا بهتر بتوانم در خاطرش بنشانم.
«علی که خوددار است دائم دیگران به او نمیگویند چه بکند و نکند. خودش حواسش به کاری که میکند هست. مراقب رفتارش و کلامش است. مثلن وقتی اعصبانی شود میتواند خودداری کند. حالا چطوری؟
مثلن احساسش را ببیند و یکهو داد نزند. شاید حق هم با او باشد اما سعی کند بر خودش مسلط باشد. حرفش را آرام بگوید.»
چند روز گذشت. یک روز بعد از آمدن علی از مدرسه بینمان درگیریِ مادر پسری پیش آمد.
کلافه و عصبانی شدم. با صدای بلند چند مرتبه جملهای را تکرار کردم. ول کن ماجرا نبودم. علی گفت: «مامان خوددار باش. چند تا نفس عمیق بکش.»
خلاصه پاش ایستاد تا من ۳ نفس عمیق بکشم.
وقتی پای عمل در میان است | توصیه زیست شده
با اطمینان بیشتری از پیامدهای توصیه زیست شده صحبت میکنم. اگر انجام داده باشی، توصیهات تنها یک نظریه و تئوری نیست. بلکه یک تجریه را در اختیار دیگری میگذاری. جزییات بیشتری برای بیان در ادامه صحبت داری. منابع، موانع و احساسات بیشتری از حین انجام برای گفتن وجود دارد.
پیشنهادات وقتی بصورت عینی و ملموس و نه تنها در قالب و فرم توصیه باشند اعتماد و انگیزه بیشتری برای دنبال کردن خواهند داشت.
توصیههای عمومی چون ورزش خوب است، خوردن سبزیجات به سبک زندگی سالم کمک میکند. شادابتر میشوید و از نظر نوروساینسی هم این روزها بسیار از تاثیر فعالیتهای فیزیکی بر عملکرد مغز و ذهن و یادگیری صحبت شده است. اما من چه اندازه با عمل به این توصیهها پیامدهای آن را به شکلی از تجربه به اشتراک میگذارم؟
به نظرم هم از ابعاد تاثیرگذاری و هم الهامبخشی برای دیگران، عمل خود توصیه است. در این حالت افراد تنها نه آن عمل، که تاثیرش را بصورت سیستمی و یکپارچه در تمام چرخهای زندگی و پیامدهایی که برایتان داشته میبینند.
از طرفی احساس رضایتمندی قلبی برآمده از صداقت و تمامیت لحنت را متفاوت و دلنیشن میسازد. درون و بیرونت در کشمکش نیست. درگیر خودسرزنشی و سرکوب خود نمیشوی.
از نظر موقعیت
موقعیت میانفردی این دو(توصیه دهنده و توصیه گیرنده) اهمیت دارد. برای باز شدن این مورد فرض کنید فردی در موقعیت قدرت قرار دارد.
کسی که در موقعیت قدرت قرار گرفته، خواهان نقش رهبری است یا در موقعیت و نقش ریاست؟ تفاوت ظریفی اینجا وجود دارد.
اختلاف کسی که در موضع قدرت خودش را قرار میدهد و میخواهد ریاست کند و از موضع قدرت نگاه کند با کسی که میایستد و رهبری ایجاد میکند در عنوان همین نوشته است. تفاوت در این است:
“خودش چقدر انجام میدهد؟”
کسی که خودش را در موضع قدرت میبرد اگر رهبری کند انجام میدهد، میپرسد و درخواست میکند. کسی که در موقعیت ریاست قرار میگیرد، میگوید و اصلاح میکند.
شاید هم در زندگی دیگری رخت عمل بپوشد؛ یک امکان
همهی این شکلهای نورس بود، تا اینکه دیروز در گفتگو با مریم صحبت از گروه حامی شد.
مریم پرسید: «سمیه تو چقدر به حامی بودن و گروه حامی اعتقاد داری؟ ورای نظریه پردازی بیا تو زندگی خودمون ببینیم چه تجربهای از این گروهها داشتیم؟»
سکوت کردم.
مریم گفت: «تو چه تجربهای داشتی؟ ما چقدر خواستیم و تونستیم به رشد هم کمک کنیم؟»
جواب حاضر و آمادهای نداشتم. مشغول یافتن و جمعاوری دادههای خودم به دیگری و دیگران و دریافتهایم از آنها گشتم.
مریم گفت: «سمیه مثلن من حتی میتونم به تو پیشنهاد انجام کاری را بِدهم که خودم فعلن در موقعیت و شرایط انجامش نیستم. چیزی که شاید به تو کمک کنه.»
یکهو بخش اول جمله پرید. توصیه به فعلِ خیر بدون پیشفرض، به خودی خود آیا میتواند جرقهای باشد؟ امکانی برای زیست در حیاتی دیگر؟
شاید. احتمالش هست.
به نظرم حرف مریم پربیراه نبود. مقاومتم و تردیدم برای پیشنهاد به شرط عمل شکسته شد. از حالت تک پاسخی بله و نه، به سمت اینکه کجا، چه وقت و سنجیدن معیارهای دیگر در آمد. شکل مسئله تغییر یافت.
چرا انچه به گمانم خیر است تنها به دلیل اینکه عمل نکردهام به دیگری نبخشم؟
این آگاهی و دعوت به فعل خیر میتواند، در زندگی دیگری رخت عمل بپوشد. از این منظر اتفاقن امکانی را کُشتهایم. بالفعلی که میتواند بالقوه شود. آن هم با توصیه به خیر.
توصیه به خیر با چاشنی آسیبپذیری
یک شکل بیان میتواند اشتراک درماندگی خودمان، ماندن در موقعیتی فعلی، ناتوانی در مرحلهای، بی حوصلگی در فصل یا دورانی از زندگیمان باشد.
با گفتن من به کارامدیاش اذعان دارم و در انجام ناکام ماندهام، میل به عمل را میافزاییم. چطور و چگونه؟
این شکل بیان امنیتساز است. امروزه روز، گوش مردم از انجام گرفتهها و دلیلهای موفقیت پر است. بیان چالش و مسئلهای که در حل کردنش و به انجام رساندش موفق نبودهای با شخصی هم دغدغه، شکلی از همدلی است. اینکه تمام خیرها و خوبها را انجام دادهایم، بسیار تصنعی و دور از واقعیت مینماید.
من به فلان فعل خیر اذعان دارم. آگاهم که پیامدهای خوبی میتواند برای من داشته باشد. در تحول حرفه و زندگیام بسیار کارآمد است. اما با این بصیرت و دانش در مرحله اقدام و عمل میلنگم. درگیرم.
به نظرم با در اختیار قراردادن آسیبپذیری خود در وقت و زمان با شخص مناسب دنیایمان محدود به افعالمان نمیشود. چرا که هم امکانمحور است و هم به جان شنونده مینشیند.
فرد هنگام شنیدن توصیه به خیر احساس قضاوت شدن ندارد به این دلیل که گمان کند به او گفته میشود چرا تا به حال به ذهن خودت نرسیده بود. احساس بی کفابتی و ناکافی بودن ناشی از بیعملی را از او میگیریم. متوجه میشود کسانی هستند که در این مرحله استاک شدهاند.
صد البته این شکل دیگری از بیان را برای توصیه دادن فعلی خیر، میطلبد. پذیرش توصیه به عمل خیر با این حالت بیشتر میشود. همچنین امکان انجام را میافزاییم.
بعد از آن شنونده وارد فار اجرا میشود، چرا که در بستری از اعتماد و صداقت و همدلی شنیده شده و اکنون برای حل و اقدام میکوشد. شاید به پرسشهایی نظیر پرسشهای زیر برسد:
چه راهی برای عمل و خروج از این وضعیت وجود دارد؟
چگونه میتوانیم احتمال عمل را افزایش دهیم؟
تو چی فکر میکنی؟
چی نیاز داریم؟
چه موانعی داریم؟
اگر در این مورد بیعمل بمانیم در زندگیمان چه تاثیری خواهد گذاشت؟
با این روش، پیامدهای و هزینههای بی عملی را هم خواهیم دید.
روایت
مراجع: «من با خیلیها در مورد بد بودن شبکههای اجتماعی هم نظر نیستم. درسته اون بخش هدر رفتن زمان و توجه و تمرکز هست اما یه بخشی از اون هست که برای من اتفاقن امید بخشه.»
کوچ: «کدوم بخش؟ دوست دارم بشنوم.»
مراجع: «اینکه میفهمی تنها نیستی.»
کوچ: «میشه بیشتر بگی.»
مراجع: «پستی در مورد یه مسئلهای گذاشته شده که زیرش ۱۰۰۰ تا کامنت گذاشتن که ما هم این چالش و مسئله و مشکل رو داریم. وقتی این کامنتها رو میبینم یه حس خوبی پیدا میکنم که تنها نیستم. که مشکل خیلیهاست. که یه مشکل خاصی ندارم. خیلی از آدمها باهاش درگیرن.»
کوچ: «خب.»
مراجع: «اما بعد به این فکر میکنم که حالا چطوری از این شرایط خارج بشم؟»
کوچ: «چقدر خوبه که استراتژی تو اینه که یه راهکاری پیدا کنی برای کمک به خودت. برای خروج از این درد یا مشکل مشترک. تا حالا از این منظر به شبکههای اجتماعی نگاه نکرده بودم. به نظرم این بخش همدلانه است که ادمها رو اینطور درگیر میکنه.»
نمیدانم روایت بالا به نظرتان چه اندازه با عنوان و مفهوم کلی نوشت مرتبط بود، اما از نظر من اگر فلسفه توصیه این باشد که فعلی رخ دهد، این روایت مرتبط است.
نتیجهگیری
به طور کلی بدون در نظر گرفتن مقدمه پرسش برای توصیه دادن و توصیه گرفتن به چنین ملاحظاتی نیازمندیم:
در نقش پذیرنده
به نظرم توصیه خوب است اما فورا نباید آن را پذیرفت. ابتدا بکوشید از ارزشها، اولویتها و دیدگاههای پیشنهاددهنده با خبر شوید و بدانید چه تجارب مهمی در زندگی، او را به این باور رسانده است.
در نقش توصیهدهنده
من هیچ توصیهای را بدون شنیدن و همدلی با دیگری انجام نمیدهم. چرا که ممکن است به تدریج یک انجام ندادن و بار اضافی دیگر به نتوانستمهایش بیافزایم.




آخرین نظرات: