Good morning/night
- جملهای از سجاد سعیدنیا اگر قصد بازی داشته باشی چیکار میکنی؟
توپ رو بردار و برو بیرون. شروع به بازی کن. کسی قصد بازی کردن داشت بهت ملحق میشه. اغلب بازی ما(و به ویژه خودم) در همان ابتدا مشروط به اگرهاست. اگر فلانی بیاد و اگر چند نفر باشیم و اگر چه شود و نشود.
چند بار توپ را برنداشتیم بریم بازی و بعد حسرت خوردیم؟
توصیه سیامک قاسمی در سال جدید که این روزها بسیار هم وایرال شده، نقل به مضمون:
«با چه کسی رفتن و چه همراهانی مهمتر از چه مسیری رفتن است. این همراهی در همه جای زندگی اهمیت دارد.»
آنچه اندیشیدم و نوشتم را ضمیمه این توصیه میکنم، تا خود را برخیزانم. از قدرت و توان انتخاب بهره جویم.
انتخاب شدن یا قدرت انتخاب داشتن. عاملیت خودم در انتخاب همراهان را فراموش نمیکنم. رشد شایستگیهایی در خودم میتواند بهترین و کارآمدترین اقدام باشد. اقداماتی در جهت پرورش برخی شایستگیها به ذهنم میرسد. این مهم است چون در حوزه کنترل خودم است.
بصورت خلاصه از این برونریزی، اتصال و ارتباط بین آنچه پیش از این آموخته و شنیده بودم برایم این واژهها و افعال تداعی شد: عامل بودن، درخواست کردن، شایستگی، انتخاب، همراهان.
خلق پایداری دارد. تقلید کردن، ناپایدار است، و وابسته به خیلی چیزها. این پایداری از کجا میآید؟ به نظرم از فرآیند پیش از خلق کردن. برای پایدار بودن مهارت توانمندی و شایستگی، مقلد خالص نباش. خالق باش. خالق امروز خودت. خالق لحظههای خودت.
- گفتگوی جناب علی بالازاده را در برنامه افسانه زندگی من شنیدم.
چیزی که آموختم این بود که گاهی حال بد ما از تجربه یک شکست و یا سرخوردگی به دلیل معیارهای مشخص شده برای موفقیت است. و متاسفانه معیارهایمان، حاصل انتظاری ناآگاهانه، شاعرانه و اشتباه است.
شوق و علاقه نسبت به یک حرفه، رشته و حوزه بعد از شناخت بوجود میآید. گاهی نبود اشتیاق و تمایل ما ناشی از عدم شناخت نسبت به آن حوزه است. بسنده کردن به پیشفرضها، باورهای پیشین و آنچه از اطرافیان شنیدهایم و نه حاصل شناخت.
- امسال قصد دارم هر زمان سراغم آمد، از آن نترسم و دربارهاش بنویسم.
شده که آزمودهام و جواب هم گرفتهام. با آن مواجه میشوی پا به فرار میگذارد. تصور میکنم، ترس هم نیاز به دیده شدن دارد.
اما اگر از آن هراس داشتی و ترسیدی، مقاومت میکند. میایستد و ذل میزند در چشمانت تا بترسی.
مثل امروز من. جلسه با شخصیتی ارزشمند و مهم داشتم. آنهایی که سرشان به تنشان میارزد. ترسیدم، و نکندها ردیف شدند. نکند گند بزنم. نکند از پسش برنیاید. دیدمش. متوجه حضورش در بدنم شدم. رفتار حاصل از این هیجان جاری در من، رخوت و خوابی طولانیتر از بعدازظهرهای دیگر بود. اصلن بیشتر چرا، روزهای دیگر عادت خوابیدن در این ساعت را نداشتم. گاهی در حد یک چرت کوتاه.
خلاصه، استراتژی ترس اینه.
این که نذاره هیچ کاری بکنی.
اینه که تو رو خفه و آروم کنه.

آخرین نظرات: