تئوریاش را خوب میدانستم. برای ازمون عملی اما مطمئن نیستم.
خودت را با دیگران مقایسه نکن.
بَلدش بودم. بارها شنیده بودم. باور داشتم. حتی میتوان به چند زبان دنیا هم در مدتی کوتاه آن را آموخت. اما…
امروز صبح این اینستای خراب شده بود، من بودم، صبح شنبه و افکاری کمی تا قسمتی پریشان، مجموعهی کوچکی از نمیشود و ناامیدی، هوای خنک بارانی که قدری امید هم درترکیبات گازیاش است.
مجموعه شرایطی بودند، که آزمون عملی در آن برگذار شد.
نتیجه آزمون عملی کشیدن پتو روی سرم بود. نتوانستم خوب عمل کنم. خشم از خود دارم. دقایقی در تاریکی زیر پتو میمانم. چشمانم را میبندم. بدبیاریها و بدشانسیها شصتشان خبردار میشود که کجا و در چه موقعیتی هستم، خراب میشوند روی سرم.
از آن طرف نسخهای دیگر از من هست، یک منِ دیگر. نسخهای نحیف که چندتا در میان میکوشد جواب یکیشان را بدهد.
«خب من هم تلاشم رو میکنم. اره مسیر من فرق میکنه. مغلوب این حرفها نمیشم. باز ادامه میدم.»
تلفن زنگ خورد. پتو را کنار میزنم. برمیخیزم. سمت پنجره میروم. دستگیره کشویی را میکشم. آسفالت خیس، صدای آرام باران، کوه شسته و ابر و مه گردادگردش را میبینم. از کوه شرمم میشود، کم بیاورم. با دمی عمیق هوای خنک بارانی را میکشانم در ششهایم. امید را احساس میکنم. و در ذهنم تداعی میکنم:
«مسیرت را با هیچ کس دیگری مقایسه نکن. مسیر تو منحصر به خودت است. هر راهی که برگزینی، خداست که تو را به خانه فرا میخواند، به روشی که با قلبت صحبت میکند.»
رام داس


آخرین نظرات: