جایی پایت باز میشود که …
پیشتر اندیشهات باز شده باشد.
Good night/morning
کشف دیشب بود. جملهی بالا کشف شب گذشته بعد از کلاس نفسگیر کوچینگ بود.
خیلی از بودنها و داشتنها را خودمان پاک کردهایم. گره زدهایم و انداختهایم دور. بیش از هر عامل بازدارنده خودمان در بستن دست و پایمان، حد و اندازه سطح و کیفیت ارتباطاتمان، زیستن و دستیابی به خواستههایمان نقشآفرینیم.
چه جالب شاید مهندسی معکوس جوابگو باشد. اندیشهمان به کجاها راه یافته و مییابد؟ و کجاها بسته و محبوس مانده؟ پاسخ به این پرسش به نظر مشکل باشد. چرا که بخشی از زندگی نزیستهمان است.
در واقع احتمالن دو مجموعه احساسی و هیجانی را ادارک کنیم.
تجربیات و ادراکاتی که به انها مفتخریم و با تپش قلب و هیجانی مثبت از ان و آنها یاد میکنیم.
تجربیاتی که با مرورشان مضطرب میشویم به واسطه این اضطراب تپش قلب میگیریم.
راه یابیدن فعلی از جنس آینده، جنس امید به میشود، میتوانم و فرصت.
مسیری رو به جلو و آینده. اگر میخواهی پایت جایی باز شود، پیش از آن بایستی به فکرت راه گشاید. حس اکتشاف دارم. مثل یافتن لانهی مورچهها.
شادمانیم راهی هست. راهی برای زیستن و رسیدن توامان. امید بستیم به میشود. محدودیتهای دستسازمان را کنار نهیم و دست به اقدام شویم.
کوچینگ اینجا
اندیشه ما اغلب بر روی محوری از حضورمان در گذشته، انچه امروز هستیم و داریم، نوعی از بودن مطلوب و سطحی از داشتههای دلخواه و به زبان امروزی کراشمان، در گشت و گذار است.
در کوچینگ نگاه و تمرکز بیشتر بر حال و آینده است. البته یادگیری از الگوهای رفتاری و موقعیتهای مختوم به شکست و بیشتر و بیشتر پیروزمندانه و موفقِ گذشته نیز بخشی از نگاه کوچینگ است. این بخش ابزار و اهرمی برای تسریع و کاهش هزینه رشدمان است.
چگونه این تعریف را بکار بگیریم؟
گذشته برای یادگیری: میتوانیم لیستی داشته باشیم از آنچه که حضور و بودن در آن فضا برایمان دلنشین و خوشایند نبوده و بالعکس فضاهایی با احساسات و هیجان مثبت.
آینده برای رشد و توسعه: از طرفی لیستی بنویسیم از فضاها، داشتن و بودنهایی که طالبیم تجربه کنیم. شاید دلمان برایش غنج میرود.
میاندیشم به …
میاندیشم به همکاری با سازمانهای موفق و بزرگ
میاندیشم به تعامل با مدیر عاملان موفق و بزرگ
میاندیشم به داشتن دفتر کار اختصاصی در خیابان…
میاندیشم به راه یافتن در صفحه اول گوگل
میاندیشیم به راه یافتن به بازار کشورهای دیگر
میاندیشیم به رهبری سازمانهای بزرگ
میاندیشم به مهارت زبانی بالا در زبان انگلیسی
می اندیشم به کتابی چاپی با نام خود پایین سمت چپ روی جلد کتاب
می اندیشم به داشتن برند پوشاک و زیورآلات خودم و کارآفرینی
میاندیشم به حضور و تحصیل در رشته و دانشگاه …
می اندیشیم به داشتن ماشین …
میاندیشم به داشتن خانهای به متراژ ….
میاندیشیم به نقشها و مسئولیتهای بزرگ اجتماعی همچو …
لیست شخصی و حرفهای تان را بنویسید. اجازه دهید چند روز از آن بگذرد. سپس حضورتان، کیفیت توجه و تمرکز خود حین انجام کارها و رفتارهای مرتبط با اندیشهتان را مشاهده کنید. اندیشهای همراستا با باز شدن پایتان به نوعی از بودن یا داشتن. چه احساساتی اغلب تجربه میکنید. اشتیاق یا جبر و زور؟
شنیدید به خود بگویید یا در کلام من باشد؟ حق انتخاب چیزیست که برای انسان احساس خوشایندی دارد. چهرهمان از هم باز میشود با این وجود که بعد از این مرحله تعهد مسئولیتپذیری را در پیش داریم. زمانی که انتخاب را حق خود بدانیم، تعهد و مسئولیت پذیری بیآنکه حرفی از آنها شود در جانمان مینشیند.
حق انتخاب. افزودنی مجاز و دوست داشتنی برای اقداماتی که پیشتر سختتر و با اکراه حاضر به انجامش بودیم. اکنون با گشودگی و دل و جان انجام میدهیم. به قولی دردش را به جان میخریم.
از این رو مدیران و رهبران با در نظر داشتن چنین حقی و تغییر ادبیات کلامی هم راستا با این نگرش، سبب توسعه عملکرد و کاهش مقاومت در کارکنان میگردند.
دو مسئله که بهتر است اینجا به آن بپردازیم.
۱٫ بااین حال و اوصاف چه چیزی باز مانع دستیابی ما میشود؟ تصور کنید خود را شایسته چیزی بدانید که پیشتر نمیدانستید. چه میشود؟ شما در راستای آن حق بایستی چیز سنگینی را بلند کنید. آن چیزها تعهد و مسئولیتپذیری هستند. اکنون چنانچه باخود صادق باشیم، مچ خود را میگیریم. گاه چیزی را حق خود نمیدانیم چون نمیخواهیم مسئولیت تجربه کردن احساسی را برداریم. زیرا نمیخواهیم با ترسمان مواجه شویم. چرا که امکانها و منابع خود را نمیبینیم. بنابراین شوربختانه و متاسفاه ما ادعای مدعی بودن، داریم.
مسئله بعدی این است که
- افکار ما چه زمانی فراتر میرود؟
- زمانی که با پرسشهایی قدرتمند و پرسشهای باز مواجه شویم.
- زمانی که پردهی بهانهها را ولو به حقمان را کنار بزنیم.
- در صورتی امکانها را میبینید که نگاهتان امکانمحور باشد.
در بستر کوچینگ ما میاندیشیم. همچو وضعیتهای دیگرمان در جریان افکار قرار نمیگیریم. بلکه به واقع میاندیشیم. اندیشهای که آگاهی در پی دارد.آگاه میشویم، نسبت به چیزی آگاه نیستیم. به نمیدانم میرسیم. نمیدانم ما را به سمت ادامه دادن و یافتن و جستجو و پرسش سوق میدهد. به معنای واقعی یک کوچ حرفهای فضای اندیشیدن را مهیا میگرداند. با ایجاد محیطی امن و در ارتباطی از جنس اعتماد و صمیمیت توامان با همدلی، سکوت، پرسشگری، شنیدن متحولانه.
در واقع این ملموس تر و عینی تر است. شاید مراقبت بیشتر را به خود متذکر میشویم. فراتر و کارآمدتر از جملهی تو میتوانی. تو میتوانی با دورچین جبر و زور و فشار. تو میتوانی از نوع باید. اغلب هم خود تجربه کرده و دیدهایم تقویت کننده مقاومت در ماست. نه لزومن الهام بخشیدن و برانگیختن برای تحقق بهترین خود. حتی در صورت موافقت فرد و پاپیش نهادن در راستای خلق خود ایدهآلش، به احتمال زیاد این میل و حرکت تداوم نمییابد. قصد و خواسته رها میگردد.
خود را سزاوار چه چیزهایی، نمیدانید. لیستی بنویسید. به هرکدام از موارد لیست فکر کنید. فکر میکنید چرا؟
چون…



2 پاسخ
لوی اشتراوس یه جایی گفته بود: ” ناخودآگاه تفکر وحشی است.”
وقتی خودآگاه فکر میکنیم، به قول تو “در معرض افکار” قرار نداریم؛ بلکه در حال اهلی کردن فکرها و ادراکات هستیم.
دومین چیزی که از نوشتن فهرستی که بهش اشاره کردی یاد گرفتم این بود که امکانها، به طور اتفاقی و در اثر شانس کشف نمیشن. شاید بشن اما من دوست ندارم منتظر بمونم که بر حسب اتفاق، رقم بخورن. اینکه من مشاهده و شنیدن تحولگرایانه داشته باشم، یه رویکرد سیستماتیک برای پدیدار شدن امکانهای مجاور هست.
سلام علیرضا جان سپاسگزارم بابت توجه و نقل قول
من رو باز به فکر برد. در راستای ایجاد چنین سبکی از تفکر که پای ما را جایی باز کند به نظرت کوچینگ و همراهی یک کوچ چه ارزشهایی ایجاد میکنه؟ ایا موثر است؟
ایا نیاز است؟
نظر شخصی و تجربه خودت رو دوست دارم بشنوم.
ممنونم از مهرت