چگونه با یک آدم بازنده برخورد کنم؟
حال سر زدن به خودم را ندارم. اینقدر دلم از خودم پر است که چشم دیدن خودم را ندارم.
کاش میشد رفت. از خودت. کاش میتوانستم با زبانم بفریبمش. کاش توان داشتم تا قانعش کنم بیخیالم شود.
از خودم پرسیدم چه حسی داری؟
خوب وارسیاش میکنم. آرام، بیتفاوت، پر حسرت، خسته.
حس آدم شکست خورده را ندارم. حس آدم موفق را هم ندارم. پیدا کردمش زیر لحافی از احساسات پنهان مانده. حس آدم بازنده را دارم. دویده، عرق ریخته، دستش خالی. ماهیچههایش گرفته و بیجان. صورتش سرخ. روبرویش دیوار. دیواری بلند. رویش نوشته همینه.
بازنده با آدم شکست خورده فرق دارد. از نظر من. شکست انگار بخشی از زندگیست. تکهای یا برشی دردناک
. بازنده اما همه چیزش را باخته. حتی اشکهایش را.
روزهایی که خواست برای هر شکستی بنشیند و باز برخاست، بر قطار افکارش سوار بودند.
امید هیچ هیچ خبری از امید نیست.
حس یه آدم بازنده رو دارم. میفهمی. یازنده ای که هیچی نمیدونه چطور تواین بازی موند.
چطور شجاعانه حفظ کرد خودش رو و حضورش رو.
بازندهای که دیگه هیچ مخره ای نداره.
الان ازاده فقط توان مبارزه نداره
مبارزه نه برای جنگ مبارزه برای حفظ . حفظ چی؟
چی رو میخوام حفظ کنم.
نراحت نیستی انگار . چرا؟
چرا ترااحت نیستم.
چون تو پذیرفتی. چندماه پیش. تا پارسال هنوز میجنگدم. اما دیگه جنگ اصر نداره. یه آه بلند دیگه امگار که جا مونده بود تا غم واندوهش رو از توسینش فوت کنه بیرون.
تاریکی شب. و این من خالی. آدمها وقتی خستن. وقتی بریدن چی میخوان؟
راهکار میخوان. خودت تا حالا تو این موقعیت ها بودی؟ چه رفتار و روشی حالت رو خوب میکرد.
به خودش میگه سمیه
اره صدای یه کلمه دیگه ر هم میشنوه منتها اینها رواز ته دلش میشنوه . همون جا که زحمه . همون ج که درد داره از مغزش نیست. هونجا که آه ها از اونجا میاد.
بیتفاوتی.
دیروز رفت کیف خرید. میخونه نمیخونه اینهمهپول بدم بالای کتاب. تواین همه بدهکاری. بذار اعتماد به نقسش بالا باشه.
نمیشه زندگی نکرد. نمیشه حرکن نکرد. خدایا کجایی . وسطش . خییلی ساله دیگه اون سمهی نیست. نه .اون رویه نفر کشت. با خشونت . با نفرت. با داد وفریاد.گفت ازت متنفرم.
گفت هیچ کاری نکردی.
نگاه کرد تو جشماش. گفت باشه. نگاه کرد. سر شد. شوکه شد. بار اول. بار دوم گوش داد درد داشت اما نه مثل قبل. خیلی شب ها سختی این نگاه رو مرور میکرد. و هی خالی شد . دور شد. بیشتر شنید محکم تر شنید که گفت بمیر. الهی بمیری.
بازم صبح شد. روز شد. هفته شد. ماه کامل شد. ماه تمام شد. یک سال شد. و اون شبها سختی نگاه را مرور میکرد. نه داوطلبانه. در زندانی آزاد بود اما شکنجه میشد. با شنیدن گاه و بیگاه نگاه های نفرت انگیز.
بیخیالش شد. یک روز همه مهرش را گذاشت داخل یک زنبیل و انداخت توی رودخانه. امید بازگشت ندارد. رها وازاد . نه هرازگاه برایش دست و پا میزند.
اما سرد شده.
انگار دیگر حرفش اثر نکند. انگار دیگر بادی بچسبد به خودش. انگار نباید خدا باشد.


آخرین نظرات: