فلسفه من در مطالعه| نوشتن برای حفظ رابطه

فلسفه من در مطالعه| نوشتن برای حفظ رابطه 

نوشتن از فلسفه چیزی که در زندگی‌ات با آن رابطه‌ای داری، دلبستگی‌ و اشتیاقت به آن را می‌افزاید.

 

داستان این رابطه از کی و کجا شکل گرفت؟
نیمه شب بود. بعد از مدت‌ها با یکی از دوستانم در واتساپ پیام رد و بدل می‌کردیم. گفت: «کد می‌نویسم. اگر یکی از کدها را اشتباه وارد کنم، درست کردنش مکافات و زمانبر است.» به یاد دارم بعد از آن چند پیام نوشت: «خسته‌ام می‌روم کمی کتاب بخوانم.»
همان‌جا برایم سوال پیش آمد. تجربه و باور من این بود که کتاب اغلب خسته می‌کند. چطور با حس خستگی سراغ کتاب می‌رود؟

این مواجهه و گفتگو چگونه تو را به مطالعه علاقمند کرد؟
آن اتفاق من را با چیزی خلاف مفروضه‌ام روبرو کرد. کنجکاو گشتم. لزومن اقدامی هم پس از آن انجام نگرفت. قطعن برای دوستم این جمله‌ی خبری چیزی بدیهی بود. اما برای من غریب و ناآشنا بود. تنها پرسشی در ذهنم شکل گرفت.

پس چه چیز دیگری بود؟ 

آن دوستی و هم‌نشینی که مستقیم و غیر مستقیم مرا به این مسیر کشاند، نوشتن است.
نوشتن آغاز نشست و برخاستم با کتاب شد. از چند جهت کسی که می‌نویسد، به مست مطالعه کشیده می‌شود. یکی اینکه برای کیفیت بخشیدن به خود نوشتن و پاکیزه‌نویسی نیازمند خواندن و الگو گرفتن از نمونه‌های خوب می‌شویم. دو، دست به قلم کنجکاو می‌شود برای بیشتر فهمیدن، برای درک نگاه دیگری به موضوعی مشابه، برای آشنایی با سبک و روش دیگر انتقال یک مسئله و مفهوم.

به نظرم می‌تواند دلایل دیگری هم داشته باشد. آیا کسی می‌تواند بنویسد بی‌آنکه بخواند؟
نوشتن خوراک می‌خواهد. گونه‌های مختلف نوشتن گویی هر کدام به شکلی با فهمیدن و شناخت سر و کار دارند. مثلن  جستارنویسی که بسیار هم مورد علاقه من است. جستار انگار چرخش زاویه دید از جهات مختلف است. از نزدیک و با فاصله مشاهده‌گری مووضع و بیان آنچه می‌بینی. یا مقاله به نوعی حل مسئله است. مسئله‌ای و نیازی عنوان یک مسئله می‌شود.
البته که جواب‌های من ناقص است چون در این باره دانش کمی دارم. انچه می‌گویم از تجربه اندکم از نوشتن برمی‌تابد.

در نهایت نوشتن ابزاریست برای فهمیدن، شناخت، کشف، حل مسله و تفکر. این همه نیازمند بیرون آمدن از خود است.

نوشتن انسان را ذوقمند، مشتاق و گاه تشنه دیدن جهان از زاویه نگاه دیگران و شکلِ روایتِ مشاهده‌گری، ادارک و استدلالشان می‌سازد.
چون در فردیت، به هر حال تمام می‌شویم ولی امکان‌های دیگر در جهان وجود دارد که با آنها بیامیزیم. از این رو مطالعه دسترسی به اندیشه‌ها و تخیل‌های دیگر را در هر بعد زمانی و مکانی مهیا می‌سازد.

بخشی از علاقمندی و کشش هم مربوط به حرفه‌ام می‌شود.

اینطور می‌شنوم که نوشتن، محرک خواندن است. خواندن جهان فکری فرد را وسعت می‌بخشد. بخش دیگر را شفاف کن.
در مسیر کوچینگ و یادگیری بیش از هر چیزی اشتیاق خواندن در مورد انسان، چگونگی عملکرد مغز و ذهن‌مان، یادگیری، تغییر، ایجاد عادت و به عبارتی سردراوردن از بدن و ذهن انسان برایم جالب شد.

کنجکاو برانگیز بود. میل داشتم بیشتر بدانم. در مورد رفتار انسان، انتخاب‌ها، احساساتش و چگونگی تصمیم‌گیری‌‌اش بیشتر و بیشتر بخوانم.

نخواندم که بیشتر حرفی برای گفتن داشته باشم. می‌خواندم تا بهتر ادراک کنم. تا خودم را بهتر بشناسم. بهتر ببینم و بهتر بشنوم. قدرت تحلیلم را افزایش دهم. اندیشه‌ام را بپرورم. بتوانم موثرتر و کارامد ارتباط برقرار کنم.

به نظرم و طبق تجربه اندکم از وقتی خواندن در راستای اهدافت و ارزشها باشد، حضور بیشتر و اگاهانه‌ای خواهیم داشت، با کتاب ارتباط می‌گیریم و بیشتر با کتاب بگومگو داریم. بنابراین بهتر و بیشتر می‌فهمیم.

لذا دریافتم این است، هر کتابی که می‌خوانم برای بیشتر داشتن به منظور بیشتر گفتن، وارد این جریان غرقگی نمی‌شوم. گرچه بعد از غرقگی با کیفیت بیشتر، بیان شفاف‌ و روشن امکان انتقال آموخته‌ها را داریم.

حرفه و شغل می‌تواند شوق دانستن و مطالعه در ما برانگیزد. درنگر چرا چنین رغبت و افزون‌خواهی در یادگیری در دانشگاه و زمان تحصیل نیست؟

این نمی‌تواند گزاره‌ای کلی باشد. عامل تفاوت اینجا کشف و اشتیاق درونی است. نه لزومن محیط و بستر. اگر با شغل . حرفه‌ات حس خوبی بگیری یعنی با معنا و ارزشهایت هماهنگ باشد، ناخداگاه برای بهتر بودن و شدن می‌کوشی.

چیز دیگری هم در این میل و کشش نقش دارد؟
نورون‌های آینه‌ای چنین نقشی دارند.  در بستر و محیطی که افراد اهل قلم و  مطالعه، علاقمندان به رمان و داستان حاضرند برایم انرژی‌بخش است. به طوری که در جمع چنین دوستانی طراوت و تازگی احساس می‌کنم. انرژی در عضلات احساس و ماهیچه‎های اراده‌‌ام ذخیره می‌شود و در تنهایی چون فنری آزاد می‌گردد.

گفتی مطالعه تو را با اندیشه و نگاه دیگران آشنا می‌سازد. این دسترسی و مواجهه چه نقشی در زندگی‌ات دارد؟
تنها نبودن در رنج، با خواندن کتابی دریافته‌ام که در رنج و درد تنها نیستم. بعد از خواندن آن کتاب تاب‌آورتر شده‌ام.
حین مطالعه مقاله‌ای به استعاره‌هایی برخورده‌ام و به خوبی توانسته‌ام با آن همدلی کنم و بتوانم موثرتر در دورانی از زندگی حاضر شوم.

کتاب‌های داستانی و رمان‌ها من را با شخصیت‌هایی آشنا می‌سازند که با مسئله‌ای درگیر هستند. در جریان داستان و دنبال کردن شخصیت چگونگی مواجه یک نفر با چالش‌ها و موانع برایم امیدبخش است. حل مسئله را می‌آموزم.
این‌ها مواردی است که اکنون به یاد می‌آورم. قطعن نمونه‌های دیگری وجود دارد. 
انتخاب کتاب‌ و منابع مطالعاتی‌ فرایند خاصی دارد یا  به صورت تصادفی به منابع می‌رسی؟
اینکه تو به کدام سمت متمایلی دست به چه نوشته مقاله و یا کتاب و عنوان می‌بری نشان دهنده انچه است که به ان می‌اندیشی و جایی که نظر دوخته‌ای.
وقتی با دیدگاه‌ها و نقطه‌نظر شخصی به بعضی زمینه‌ها و باره‌ها آشنا باشم، پیشنهاداتش برایم مستند و موثق است.
همچنین چه “نخوانم‌ها” را، اغلب از همان سرچشمه “چه بخوانم” دریافت می‌کنم.
اکنون چه؟ مطالعه خسته و کلافه‌ات نمی‌کند؟
کتاب‌خوان قهاری نیستم. بااین حال گاهی خسته می‌شوم. حتی حین خواندن کلافه می‌شوم. بیشتر وقتی به دام مقایسه می‌افتم. با انها که اهل مطالعه نیستند و انها که هستند. من در سطحی پایین‌تر با این روش ادامه دهم چه چیزی بدست می‌آورم؟
اگر بدانم از پیش چه می‌خواهم، خودم را سرزنش نمی‌کنم. هر زمان به این تله می‌افتم اهدافم را یادآور می‌شوم. ارزشهایم را بازبینی و کاوش می‌کنم.
به نظرم مطالعه لزومن انسان را موفق نمی‌کند، آگاهی می‌سازد. موفقیت در نظر هر شخصی متفاوت است. از طرفی یک عامل تنها راه رسیدن به موفقیت نیست. 
در حین مطالعه چه احساسی داری؟
پیش‌تر حتی کتابی که با ان ارتباط نمی‌گرفتم را تا اخر می‌رفتم. انگار شکلی از خودازاری بود. اما نزدیک یک سال است که اگر با کتابی ارتباط نگیرم خودم را ملزم به خواندن و تا خط پایان رسیدن نمی‌کنم. شاید در موقعیت دیگر بتوانم ادامه دهم. شاید هم نه.
پیش‌تر در نظرم کتاب و هر منبع مطالعاتی هیچ جای نقد و نظری نداشت. گویی وحی منزل بودند.
حالا چیزی تغییر یافته است؟
مدت‌هاست در حاشیه می‌نویسم. نظر موافق، مخالف و هر چه با خواندن آن مطلب به ذهنم می‌رسد. آنچه در مورد این جمله یا پاراگراف در کتاب دیگری خوانده‌ام را در حاشیه می‌آورم. اگر مطلب راه دهد، موضوع را با چالشی در حرفه‌ام می‌پیوندم. نمونه و مثال‌های زنده‌ی بیرونی را می‌افزایم. شکل بودنم تغییر یافته است. من را از یک خواننده صرف به فردی حضورمند و مولد تبدیل کرده است. هر زمان چنین نباشم، به طبع عایداتی هم ندارم.
چه چیزی می‌تواند معیار مطالعه و انتخاب کتاب باشد؟
اینکه در کتاب خواندن به آنچه دست دیگران است چشم دوزیم، می‌تواند یک امکان باشد. امکانی برای خودپروری و یاامکانی برای فرصت سوزی. خودپروری اگر هم‌راستا با اهدافم و ارزش‌ها و مهمتر از همه اولویت اکنونم باشد، امکان‌ساز رشد است.
در غیر این صورت من را به وادی می‌اندازد و می‌برد به سمت و سویی که متعلق به آن نیستم. پای ارتباطی خشک و اجباری در میان است. بعد از آن هم حسرت و پشیمانی به بار می‌آورد بابت زمان و انرژی‌ هدر رفته.
این‌طور می‌شنوم که هر کتابی نمی‌تواند خوراک هر کسی باشد. یا خوراکی در زمان مناسب باشد. صرفن مطالعه و کتاب‌خوانی فضیلت نیست. فرهیختگی نمی‌آورد. حتی می‌تواند دام یا تله‌ای باشد که با روکش فضیلت‌مندی در نقش انسانی آگاه بنمایاند. به جز نگاه بیرونی، حتی خود باور کنیم که اینگونه است. لذا آگاهی از چرایی مطالعه و نحوه گزینش پراهمیت و معتبر است. بی‌گمان بدون این‌ها به حاشیه و بیراهه می‌افتیم. تو چطور خوراکت را برمی‌گزینی؟

پذیرفته‌ام که حتی کتابی که دیگری می‌خواند با منبعی که من می‌خوانم می‌تواند متفاوت باشد. شاید دوستم کتاب‌های کسب و کاری می‌خواند. افسوس نخورم و به دلیل نداشتن مطالعه در آن زمینه‌ها خودم را سرزنش نکنم. با این استدلال که پیشرفتش را به چشم می‌بینم خودم را وادار به خواندن آن منابع نکنم. حتی چنانچه به بیان خودش خواندن این کتاب ها به او ایده دهد، کمک می‌کند فروشنده بهتر یا مذاکره کننده قدرتمندی باشد.

به هر حال ناگریزیم از انتخاب‌هایی که ارزش وقت صرف کردن نداشته باشد. نمی‌شود مو را از ماست کشید. شاید رسیدن کتابی به دنیا و بین دستانمان، در زمان مناسب نبوده است.

کتاب‌هایی که می‌خوانی در چه مقوله و حوزه‌ای است؟
ایا همسو با اهداف ارزشهای من هست؟ اگر نه پس به خودم فرصت اشتباه و کشف بدهم.
تنوع را می‌پسندم. اغلب کتاب‌ها و منابعی که می‌خوانم در چند دسته می‌گنجند. شاید کتابی در مورد یادگیری باشد. نوشته‌ای علمی، مقاله و پژوهشی در مورد یادگیری و حضور بخوانم. از طرفی کتابی بخوانم که تکنیک های خوش نفوذی را آموزش می‌دهد. شاید هم کتابی در مورد نوشتن، مقاله‌ای با عنوانِ «چرا وقتی می‌گوییم این بار فرق می‌کند، در واقع فرق نمی‌کند؟» باشد.

تنوع به نظرت تمرکز و عمیق شدن را نمی‌کاهد؟ در مورد تنوع و تمرکز چیزهای مخالفی خوانده‌ام. برای کسی که هدفش آگاهی و فکرورزی‌ست، تنوع و تمرکز را چگونه می‌بینی؟

متاسفانه یا خوشبختانه اهل تنوع هستم. نمی‌توانم پای خودم را جایی ببندم. خواندن برخی شاخه‌ها و حوزه‌ها را نه، اما مثلن کتاب در مورد عکاسی برایم جالب و خواندنیست.

تنوع کتابهایم از تنوع سلیقه و علایقم بر می‌آید. یادگیری و آموختن را به یک نفر و یک مرجع بسنده نمی‌کنم. از ترکیب هم لذت می‌برم. آمیختن سر چیزی به تن دیگر چیز. این هم شاید افتضاح به بار آورد. از طرفی امکان خلق و افرینش باشد. به ایده‌ای نو و کارامد راه‌دهد.

به نظرم یادگیری را نباید محدود به یک مرجع کرد. اگر یک حوزه اصلی و دو حوزه فرعی در برنامه مطالعاتی داشته باشم از اساتید معتبر هر حوزه منابع مطالعاتی پیشنهادی را می‌خوانم.

پنداری مطالعه به دو بخش کلی سخت و نرم تقسیم‌پذیر است. یادگیری را جایگزین مطالعه کردی. از این جایگزینی آگاهی؟

شاید از این جهت که مطالعه ابزاری برای آگاهیست. هزارتویی که هم عمق دارد و هم وسعت. ابزارهای دیگری هم قطعن وجود دارند.

به نظرم تعادلی و بالانسی بین آموختن و مطالعه و زیستن آن باشد، نتیجه این است که حال خوب است. رضایتمندی موج می‌زند هم در بدن و هم در ذهن و روح. هدف استفاده از این ابزار و چنین رابطه‌ای سلامت و نیک‌زیستی در این چند صباح زندگی است. نه برد و باخت و نه بهتر و بیشتر و نه هیچ چیز دیگر. شاید چنین برداشت‌هایی این ابزار و بستر را هم آلوده کند. شادی و نشاط را از آن بستاند. میل و کشش را در تازه‌کار بِکُشد.

چه چیز آزاردهنده‌ای در این رابطه وجود دارد؟
حال بد کمتر خواندن، در خود و بسیاری دیگر دیده‌ام. چطور بیشتر بخوانم می‌تواند پرسش بهتری باشد یا مطالعه بیشتر چه چیزی به من می‌بخشد؟
به نظرم پرسش دوم می‌تواند گفتگویی خوب شکل دهد.

تجربه‌ای در مورد این کمتر خواندن دارم. با تو موافقم و نمی‌پسندم دنیای کتاب‌ها وارد دنیای رقابت شود. مدتی پیش از دوستی شنیدم که دیدن فلان استاد کتاب‌خوان احساس بدی پیدا می‌کند. اشتیاقش به خواندن کتاب کم و ناچیز شده است. استادی که در خواندن هم در کمیت و هم کیفیت حرفی برای گفتن دارد. حتی صاحب نظر است. نمی‌دانستم چه پیشنهادی به او بدهم. 
از دید من،نه آن استاد و هر فرد دیگری مسئولیتی در قبال این حس و خودسرزنشی آن دوست ندارد. بلکه او باید دغدغه و مسئله‌اش را حل کند. گفتگویی آگاهانه کمک خوبی به دوستت است. همدلی فراموشت نشود.
موافقی به ابتدای صحبت برویم. بعد از داستان خستگی دوستم و کتاب‌خواندنش.
برویم.
چند سال از آن گفتگو و دوستی گذشت. مدتی پیش خسته بودم و رفتم سراغ کتاب. آن شب به خاطرم آمد. متوجه تغییری در نگاهم به مطالعه و کتاب گشتم. این احساس و رفتار پس از آن برایم تکراری شده است. آگاهانه وقتی حالم خراب و داغون است، دلتنگم یا ناامید، سراغ مطالعه می‌روم. یکی از نتایج خواندن و مطالعه خستگی بود. خسته می‌شدم. اکنون یکی از راهکارهای رفع خستگی‌ام رفتن سراغ برخی کتاب‌ها و نویسنده‌هاست.

پرسش‌

پرسش‌ها در ذهنمان زنده می‌مانند. از زمانی که روییده می‌شوند تا وقتی به پاسخشان برسیم. آن وقت چراغی روشن می‌گردد. ممکن است سال‌ها بعد این چراغ روشن شود.

مطالعه یعنی بیشتر دیدن و شنیدن، مشارکت با زندگی و خودساختگی. به گمانم در نهایت این نگاه خودخواهانه بیشترین عامل نگهداشت رابطه من و مطالعه باشد.

برای رزرو جلسه آشنایی کوچینگ (رایگان)

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط